![]() |
![]() |
|
| من راه را رفته، و باز خواهم گشت . . . . . . |
|
حرف آخر
با لأخره نوبت خداحافظی ما هم رسید، در کلام یه خداحافظی ودر دل هزاران حرف ناگفته؛ حرفهایی که هیچ مخاطبی نداشتن و ناگفته باقی ماندنو خواهند ماند؛ چطور شروع شد و چطور تموم شد، درست مثل یه خواب بود! مثل یه خواب شیرین که با بیدار شدن لذت شیرینیشو از بین میبره! این آپدیت فقط یه خدافظی نیست بلکه یه اختتامیست و بستن پرونده خزان عشق! راستش بستن این وبلاگ برام اینقدرا که تو نوشته هام دیده میشه ساده نیست؛ در حقیقت مثل مردن می مونه مثل مرگ یه افسانه مثل پذیرفتن یه شکست به همون سختی پذیرفتن یه حقیقت تلخ، پذیرفتن یه اشتباه که با اینکه مدت زیادی ازش میگذره ولی هنوز روزی نیست که مخمو درگیر خودش نکنه اعتراف میکنم راهی که در پیش گرفته بودم اشتباه بود، بر خلاف اون چه فکر میکردم راه صاف و هموار نبود بلکه پر از پستی وبلندی بود و من از روی بلندیاش بد جور بر روپستیاش افتادم و زخمایی که وجودم از این سقوط برداشت خیلی کاری بود و مثل خیلیای دیگه راهو نرفته برگشتم اونم با یه کوله بار حسرت وافسوس؛و الان هم که دارم مینویسم راه دیگه ای رو در پیش گرفتم راهی که برخلاف راه قبلی از پایان پذیرفتنش هیچ ترس و واهمه ای ندارم راهی که مجبور به انتخابش شدم و اما "عشق" چه کلمه ی آشنایی نمیـدونم چطور میشه بدون اون زندگی کنم ولی امیـدوارم بتونم کم کم فراموش کنم تنها آرزوم اینه که دوباره با ابی ناقلا بریم همون جای همیشگی و رو به غروب بشینیم و . . . . . . الان دقیقآ یه سال شده که دیگه منو اون "ما" نیستیم!! میخوام بهش بگم هنوزم اگه جواب سوالاشو میخواد الان وقتش رسیده دوست من امیدوارم بیای بلکه از سوزش زخمام کم بشه جا داره تو آخرین خزان عشق از همه ی دوستانی که تا این مدت همراه من بودن تشکر کنم: داش میثم، حسین بلاند، سیمین جـون، محسن، علی، خانم ده حقی، محمد جون، حسین، استاد خدادادی، سیاوش، پری دریایی و cold fire عزیزِ، دنیاجون، دوست مخمون سامان، بروبچه های حرف دل، رضا پیشرو !، مهسا، آرش، خانم کیان، و از همه ی دوستانی که اسمشون جا موند معذرت میخوام امیدوارم که براتون مهم نباشه! و آخر اینکه مواظب خودتون باشید قدر همو بدونینو هوای همدیگرو داشته باشیدو اینو بدونین آسمون همه جا یه رنگه!!! از هیاهوی واژه های خیسم من سکوتم را از اوراق سپید آموختم آیا سکوت روشنترین واژه ها نیست؟ همیشه در خلوت مرگ را مجسم دیده ام آیا مرگ خونسردترین واژه ها نیست؟ تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم شبی؛قطعآ امشب زیر نور یک واژه مینشینم وهمزمان پایین آخرین برگ خزان عشق مینویسم : I am legend |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/05/17ساعت 1:17 بـا قـلـــم djhesam
|
|
کاش میدانستم که آخر این راه که میروم به کجا میرسد وکاش میدانستم در انتهای این راه چه چیزهاو چه کسی در انتظار من میباشد و کاش میدانستم که در انتهای راهی که میروم آیا عافیت است و یا نکبت خدایا میدانم که در زیان این راه هر چه هست همگی حکمت است و جز حکمت تو چیز دیگری نیست آری . . . . . با همه ی این تفاسیر باز هم میگویمت. . . . . من راه را رفته وباز خواهم گشت! . گاهي اوقات احتياج به يه آدمي داري يه دوستي که وايسته رو به روت که توي چشمات نگات کنه و محکم بزنه تو گوشت که تو صورتت خم شه و دستت رو بذاري روي گونهت و دوباره نگاش کني ببيني که خشمگينه ببيني که از دستت عصبانيه توي اخم صورتش ببيني که دوستت داره ببيني که دوستته. که نگاش کني همونجوري که دستت روي صورتيه که اون بهش کشيده زده؟ که بهت بگه « تو چته؟ بسه به خودت بيا .. تو چته .. » که سرت فرياد بکشه .. که تو يه هو بلرزي که بري بغلش که بغلت کنه همون دستي که کوبيد تو صورتت رو بذاره رو سرت توي موهات که سرت رو فشار بده توي گودي شونش که تو چشمات رو ببندي روي شونهش گريه کني بلرزي و با خودت فکر کني که « تو واقعاً چته .. » این میتونه بهترین کادوی تولدم باشه!
تــولـــــدم مــــــبـارک
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/02/02ساعت 19:1 بـا قـلـــم djhesam
|
|
نمی دانم چرا قلمم چند صباحی است که همراه دلم نمی شود، نمی دانم که چرا دلتنگی اینگونه آشفته ام کرده است.
نمی دانم، نمی دانمِ در پی چه می گردم که مدتهاست حسرت نشین آن شده ام، نمی دانم در پی چه کسی بوده ام تا شاید بیاید و از صحرای غریبی به دیار آشنا آوردم
وای خدایا: به گمانم هنوز در پی حادثه ی، قصه ی عاشقی نشسته ام تا شاید سنگینی این همه عشق را از دوشم بردارد
می گویند شاعران عاشقند، به گمان من عاشقان، شاعرند، بی پرده می گویمت، بی حرف و حدیث امروزی، شعر را دوست دارم غم که ميآيد در و ديوار، شاعر ميشود
مينشيني چند تمرين رياضي حل کني
باز ميپرسي: چهطور اينگونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جاي من بگذار شاعر ميشود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/11/24ساعت 14:37 بـا قـلـــم djhesam
|
|
آدمــک اخـر دنـیــاسـت بخـند آدمک مرگ همین جاست بخند دستخطی که تو را عاشق کرد شوخـی کاغـذی مـاسـت بخند آدمک خر نشوی گـریـه کنی کـل دنـیـا سـراب اسـت بـخـند در جهان بال و پر خویش گشودن آموز که پریدن نتوان با پر دگران |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/09/30ساعت 23:33 بـا قـلـــم djhesam
|
|
کاشکی می شد که نیمه شب، با همدیگه دعا کنیم خدای آسمونا رو با یک زبون صدا بگیم خدای مهربون، مارو زِ هم جدا نکن هرگز به عشق دیگری، ما رو تو مبتلا نکن کاش مقصد قایق ما، یه جای دور و ساده بود که عکس ماه مهربون، رو پنجرش افتاده بود کاشکی می شد جدایی رو، یه جا پنهون بکنیم خارای زرد غصه رو، از ریشه داغون بکنیم کاش که با هم یه جا بریم، که آدماش آبی باشن شباش مثه تو قصه ها، زلال و مهتابی باشن
کاشکی می شد .................
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/09/23ساعت 2:49 بـا قـلـــم djhesam
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/09/13ساعت 23:11 بـا قـلـــم djhesam
|
|
من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دوراندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم
گر چه تو تنها تر از من می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/09/09ساعت 23:17 بـا قـلـــم djhesam
|
|
روزی که دلم پیش دلت بود گرو دستان مرا سخت فشردی که نرو حالا که دلت به دیگری مایل شد کفشان مرا جفت نمودی که برو؟ مطمئن باش میروم ضربه ات کاری بود! دل من سخت شکسته وچه زشت به منو سادگیم خندیدی به منو عشق پاکی که پر از یاد تو بود برو تا راحتتر تکه های دلم را آرام سر هم بند زنم
هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/09/05ساعت 0:43 بـا قـلـــم djhesam
|
|
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایست ببین مرگ مرا در خوش که مرگ من تماشایست رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند همه خود درد من بودند گمان بردند که همدردند
اگر به مقام وثروت رسیدی مست نگشتی مردی اگر به فقر وذلت رسیدی خوار نگشتی مردی مردی نبود فتاده ای را پای زدن گر دست فتاده ای گرفتی مردی طعنه بر خواری من ای گل بی خوار مزن من به پای تو نشستم که چنین خوار شدم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/08/30ساعت 22:15 بـا قـلـــم djhesam
|
|
چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند، نه ارادهي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن؛ با اين حال مدام شعر عاشقانه یادم نیست اولین بار کجا و کی این جمله رو خوندم، ولی گاهی از سر دلتنگی زمزمش می کنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/08/29ساعت 18:1 بـا قـلـــم djhesam
|
![]() ![]() پنج وارونه چه معنا دارد ؟! خواهر کوچکم از من پرسيد من به او خنديدم کمي آزرده و حيرت زده گفت روي ديوار و درختان ديدم باز هم خنديدم گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم بعدها وقتي غم سقف کوتاه دلت را خم کرد بي گمان مي فهمي - پنج وارونه چه معنا دارد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/08/28ساعت 17:56 بـا قـلـــم djhesam
|
|
همه دنيا واسه من خنجر کشيدن
دل من تو اين روزا خيلي گرفته يادته اون روزا که دل تو رو شکسته بودم حالا اين دل شکسته مثل اون روزا گرفته
از يادم هرگز نرفتي ولي از ياده تو رفتم
وقتي فهميدي عزيزي منو تنها جا گذاشتي
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/08/26ساعت 0:21 بـا قـلـــم djhesam
|
![]() الهي شامگاهت ماهتابي الهي در همه دوران عمرت به قلب هر كه خواهي راه يابي . . "عاشق نشدي وگرنه مي فهميدي ، پائيز بهاريست که عاشق شده است ... زرد است که لبريز حقايق شده است ... سرد است که با درد موافق شده است
نابينا گفت : دوستت دارم ماه گفت تو که منو نمي بيني؟ چطوري دوستم داري . نابينا گفت :اگه مي ديدمت ؟ عاشق زيبايت مي شدم . اما حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم..
اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز.... و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي.... عاشق آنكه تو را مي خواهد... و به لبخند تو از خويش رها مي گردد... و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد!
عجب از محبت من که در او اثر ندارد غلط است هرکه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
هواي قلب عاشق را نداري واز چشمان خونسرد تو پيداست که شور عشق سابق را نداري
عاشق آن است که وفاداري مرامش باشد
نگو نامهربان بوديم و رفتيم آخه اينها دليل محکمي نيست بگو با ديگران بوديم و رفتيم
با ما چون نيستي باهرکه خواهي يار باش
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/08/23ساعت 21:53 بـا قـلـــم djhesam
|
به نام عشق و سلام بر غم و به نام تو،تو كه روزي فراموش خواهي كرد و به ياد روزهاي فراموش نشدني و به نام تو كه تنها ستاره شبهاي تنهايي ام هستي و قسم به تنهايي كه هرگز تو را فراموش نخواهم كرد و قسم به غروب غم انگيز عاشقان كه تو را دوست خواهم داشت حتي اگر فراموشم كني و مي خواهم ترسيم نمايم كه در اين دنياي پر از نفاق و دورويي تنها يك نظر سير سرنوشت و سرگذشت توست پس بگذار براي اولين و آخرين بار بگويم دوستت دارم.I LOVE YOU توصیهدنیا دو روزه یه روز با تو یه روز علیه تو
اون روزی که با توست مغرور مشو اون روزی که علیه توست صبور باش .... !! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/08/19ساعت 23:20 بـا قـلـــم djhesam
|
|
پرسید به خاطر کی زنده هستی؟
با اینکه دلم می خواست با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو بهش گفتم به خاطر هیچکس پرسید : پس به خاطر چه زنده هستی؟ با اینکه دلم فریاد می زد به خاطر تو با یک بغض غمگین گفتم به خاطر هیچ چیز ازش یرسیدم : تو به خاطر چه زنده هستی؟ در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت : به خاطر کسی که به خاطر هیچ چیز زنده است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/08/09ساعت 22:40 بـا قـلـــم djhesam
|
|
می دونی رمز عاشق بودن هر کس اینه : ساده بودن ، ساده دیدن و ساده پذیرفتن ، پس ساده میگم، ساده باور کن : خوشبختیت آرزومه ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/06/03ساعت 18:53 بـا قـلـــم djhesam
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
حال میخواهم زندگیم را
با رنگ سیاه بنویسم با خط دل بنگارم و با کلام عشق آغاز کنم که شاید اینبار در این جاده ی تاریک سیاه بتوانم تنها با نور عشق زندگی کنم.... |
| لینک شاخ |
|
کریم ادعا فرهاد جوجه |
بازدید این هفته:
|
RSS
|